تبليغاتX
چرند و پرند
نوشته های یک ناشناس فراری - رهگذر
فكر كنم اگر كسي بتونه بگه تو ذهنم چي ميگذره منو ار يه درد عظيم نجات داده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 18:9  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

من درد مشترکم ، فریاد کن مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 14:37  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

شما در این داستان مخاطبید . آنچه از همان ابتدا شما را درگیر داستان می کند این است که شخصیت داستان شما را خطاب قرار می دهد. با شما سخن می گوید. به گردش می رود و قصد دارد شما را آگاهتان کند. او از سقوط خود می گوید . داستان زندگییش را بازگو می کند . بی شک قاضی ژان باتیست کلمانتس آدم پر حرفیست . بسیار مغرور و خودشیفته و اصرار او بر این است که به هیچ عنوان قصد تعریف از خود را ندارد . به واقع همین گونه نیز هست . او بی هیچ غروری داستان اش را تعریف می کند. ولی برای درک سقوط ابتدا باید اوج گرفتن را آموخت و این قاضی اوج گرفتن را می آموزد .او به خوبی می داند که ما با او هم صحبت می شویم ، او می داند که هر انسانی این سقوط را تجربه می کند. کامو ما را به عمق فرهنگ بشری می برد او در باره ی داوری سخن می راند . ژان باتیست قاضی تائب است ولی این که این قاضی چیست را تنها پس از اتمام داستان می توان دریافت . آنجا که قاضی ما را به اعتراف ترغیب می کند. او می داند که بر می گردیم و اعتراف می کنیم . او جهان را پوچ می بیند . او سقوط می کند و با سقوط زنی از لبخند ها بی زار می شود . تا آنجا که می خواهد از لبخند ها دوری کند. او می خواهد کوچک گردد چرا که در می یابد که بازیگری چیره دست است است . تردستی ماهر . در می یابد که فریب می دهد . اما حال در ورطه ی سقوط هر چه تلاش می کند تا این افسون دروغین را باطل کند نه تنها موفق نیست بلکه حتی زمانی که می خواهد خود واقعی را بنماید او را انکار می کنند و جدی نمی گیرند او درگیر قضاوتی دائمی در باره ی خویش تن است . قضات پاکدامن حقیقی نزد اوست شاید روزی به پلیسی بر بخورد و او با دستگیری و کشتن او بتوان این موجود سقوط کرده را رهایی بخشد چرا که او ورطه و عمق را دوست ندارد. او شیفته ی پرواز است. اما حال که می داند همه چیز به جز بازیگری و داوری پوچ و بی ارزش نیست به کدامین قله می تواند پرواز کند ؟ او خود را سزاوار فراموش خانه می بیند تنها درمان او فراموشیست اما حتی این فراموشی نیز نمی تواند او را به آسانی رهایی بخشد .  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 9:19  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

یکی از دلایل اسباب کشی . چیپ بودن مطالب بلاگفاست . یه نفر پیدا نمی شه اینجا مثل آدم نظر بزاره ؟ آخه نقد کافکا چه ربطی داره به رفع بوی عرق که از این کامنت ها میزارید ؟!

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 12:3  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

به علت علاقه شخصی به وردپرس وبلاگ

 seniorunknown.blogfa.com به rahgozarseniorunknown.wordpress.com منتقل شد. البته این به این معنی نیستش که این مکان بسته میشه . تمامی پست های قدیمی در اینجا در دسترس بوده و نوشته های کوتاه تر و عامی تر ما در این همین وبلاگ بروز خواهد شد.

با تشکر 

رهگذر - آقای ناشناس

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 12:1  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

بیگانه بودن با آنچه در آن زندگی می کنیم . فراموش شدن توسط نزدیکانمان . آنچه در مسخ اتفاق می افتد ، تبدیل گرگور زامزا به انسانی متعالیست هنگامی که مسخ کامل می شود و او را به حشره ای سوسک مانند تبدیل می کنند و زایل شدن انسانیت از خانواده ای که با از یاد بردن انسان بودن گرگور از درون به حشراتی مگسوار تبدیل می شوند. مسخ در نظر خواننده تراژدی کافکاست . هنگامی که کتاب را می خوانیم دقایق را با انسانی می گزرانیم که به قول کافکا پس از بیدار شدن از خوابی آشفته بیدار می شود و در میابد که به حشره ای بزرگ تبدیل شده . اما این حشره که لحظه به لحظه مسخش کامل تر میشود به معنای حقیقی از درون انسان است . اما خانواده او این موضوع را درک نمی کنند . حتی نمی توانند درک کنند که او همچنان زبان آدمی را می فهمد و درک میکند و از پیرامون خویش آگاه است . اما خواهر که در ابتدا موجودی دلرحمست . در واقع تنها کسیست که گرگور را می فهمد اولین کس نیز هست که به او خیانت می کند ، هموست که می گوید باید از شر این موجود خلاص شد. پدر؛ نمادی از اقتدار خانواده در اصل چون حشره ایست عظیم که حتی ذره ای انسان بودن فرزندش را درک نمی کند . مادر با انکه در گیر احساسات مادرانه است به خاطر دخالت های خاهر گرگور تسلیم خوی غیر انسانی خود می شود ، داستان ابدا به صورت یک نواخت پیش نمی رود . ولی اوج و حضیض های آن به طور واضحی هویداست . هیچ کس نمی تواند بگوید نمی توان خط سیر داستان را درک کند . گذر انسانی از کالبد انسانی به سوسکی با روحی عمیقا انسانی که با آنکه مشکلات بسیاری با کالبد جدید دارد ، بیشتر به فکر خانواده ی خود است . خانواده ای که با وجود این مصیبت عمیق به جای آنکه به دنبال راه حلی برای این مصیبت باشند و درخوایت کمک کنند همچنان روزنامه های خود را می خوانند و تنها دغدغه آنها پول . در اصل آنها هستند که به حشرات تبدیل شده اند و گرگور است که پا در وادی انسانیت گذاشته ( تعبیر ولادیمیر ناباکوف در نقدش بر کتاب مسخ کافکا) . در واقع مسخ نمادیست از دور افتادگی آنکه پا به انسانیت واقعی می نهد . تا آنچه که نتها او را در ک نمی کنند (آنچه که از اول داستان اتفاق می افتد) بلکه حتی درک نمی کنند که گرگور ( به عنوان انسان آگاه) می تواند آنها را دریابد . این تا بدانجا پیش می رود که عملا پدر است که مرگ فرزند را شامل می شوند ولی مرگ اصلی از همان جدا افتادگیست آن هنگام که خانواده (نماد جامعه ) عملا طرد گرگور (نماد انسان آگاه ) اعلام می کند با این حال هنوز نمی داند که آن انسان آگاه حرف آنان را درک می کند . شاید زیباترین تعبیر این داستان تعبیر اندیشه و آگاهی به مسخ باشد . نمادی از دور افتادگی بشر آگاه و ترد او از جامعه و نماد رهاشدگی ( در این باره به تفضیل در پست بعدی صجبت خواهم کرد که چگونه این مفهوم بنیادی به عمق تفکر بشر باز می گردد و اهمیت آن در اگزیستانسیالیسم را بیان می کنم) و تنهایی محض درجامعه ای در گیر روزمره ماشینی و ناخوداگاهی ( دازاین مفی به تعبیر هایدگر در باره تعریف تفکر )

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 9:31  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

سکوت ، بی تفاوتی و بی گانگی با آنچه در آن زندگی می کنیم .آنچه گریبان گیر شخص اول داستان کاموست . قهرمانی که از قهرمانی بی زار است . آنچه از ابتدای داستان خواننده را به خود جذب می کند لحن اول شخص داستان است گویی در حال خواندن شرح حالی هستیم از کامو در باره ی خودش چرا که بی شک مورسو همان کاموست و کامو همان قهرمان داستانش گیرایی شروع داستان بسیار خیره کننده است . بلاشک هر کس اولین خطوط داستان را بخواند جذب آن می شود ولی نه به خاطر نوع نوشتار بلکه به خاطر لحن ساده و بی تفاوت آن

"امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز. نمی دانم. از آسایگاه یک تلگراف دریافت کردم:مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. احترام فائقه. این معنایی ندارد . شاید دیروز بود."

بی احساسی مشهود مورسو در مرگ مادرش آنچه که به گفته ی خودش در جامعه ای که در آن زندگی می کند می تواند باعث مرگ آدم شود. و این طور نیز می شود. دادستان مورسو را یک دیوسیرت می نامد . کسی که نه تنها در مرگ مادر نمی گرید بلکه روز بعد از آن به شنا می رود، فیلمی کمدی می بیند و با زن می خوابد . این نهایت گناه است . اما مورسو تنها سکوت می کند . مورسو تنها به نظاره ی دادگاه خود می نشیند گویی محاکمه ی شخص دیگریست . در نقد سارتر بر کتاب کامو می خوانیم که کامو پر حرفی می کند ولی عشقش به سکوت را نشان می دهد چرا که به عقیده ی هایدگر اصیل ترین نوع کلام سکوت است ولی کی یر که گور معتقد است "بمطمئن ترین خاموشی ها ساکت ماندن نیست ، بلکه حرف زدن است" در اینجا نیز سکوت مورسو همه چیز است .کتاب به ما می نماید که او چاره ای بجز کشتن نداشته. کامو چنان در فضا سازی داستان قدرتمندانه عمل کردی که خواننده نیز خفقان آن را حس می کند . کامو بلاشک به خواست خود رسیده چرا که خواننده به وضوح جدال و درگیری داستان را حس می کند . گاهی تا بدانجا پیش می رود که از بی احساسی و بی تفاوتی مورسو به تنگ می آییم ولی پس از لحظه ای حق را به او می دهیم . اشکال در آن است که مورسو بازی نمی کند مورسو اعتقاد ندارد تنها عمل می کند. او از قتل پشیمان نیست بیشتر احساس ملال می کند . انچه که مشهودست . مورسو وجدان دارد و به دلیل همین وجدان صادق است . خود او در داستان می گوید که گناه کرده و باید مجازات گردد ، چیز بیشتری از او نمی توان خواست . در اینجا تنها اصالت مورسو و شخص است که اهمیت دارد تمامی دنیا به سان جاییست که بدان نظاره می کنیم ، تمام دلبستگی ها عادت است ، شخص است که اهمیت دارد و شخص است که با مرگش دنیا پایان می یابد . آنچه داستان نمایان می کند نیهیلیست قوی ولی نه افراطیست آنگونه که پس از خواندن کتاب در میابیم همه ما کمابیش آنگونه هستیم که مورسو بود ولی شاید نه به آن خلوص

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 14:9  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

I don't even know , what I wanna say

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:17  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

And half of us forget what is humanity

what is the truth beyond the world 

we dive into darkness

we bind to agony and surrow

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 10:45  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  | 

once i were happy 

once we all were happy 

for those days and memories 

cheer

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 2:2  توسط سينيور ناشناس - رهگذر  |