روزی روزگاری در خرابه ای با دوستان و یاران نشسته بودیم و به گفتار خوش بودیم تا آنکه پدر آمرزیده ای از گوشه ای با تیشه ای به نام انتقاد محکم بر سر ما بکوفت آنگونه که چشمان ما سیاهی برفت و بر جا خشکمان زد که این چگونه انتقاد است . خلاصه بر سر این انتقاد چنان جنگی در آن محفل به راه افتاد که نمیدانم چگونه می توان آن را توصیف کرد در آن محفل که محفل انس و دوستی بود دوستان چند دسته شده و به دادخواهی و حمایت یکدیگر پرداختند و همه ی این انتقادات بر سر من بود که نمی دانم ته پیاز بودم یا در میانه اش یا ته آن مفلوک اما نیک می دانم که من در میانه نشسته جمع پریشان حال را می نگریستم و در دل خنده میکردم بر احوالات آن انجمن که یکی را دست می لرزید یکی از خشم  با تیشه ی سخن و از روی تدبیر بر ما می کوفت دیگری نظاره می کرد یکی دیگر ز احوالات خویش میگفت تا انکه مدبر جمع بار دگر دوستی را در آن محفل میان یاران برقرار ساخت نکته اخلاقی تمام این اراجیف در آن است که بار دیگر اگر خواستید لب به انتقاد گشایید لطفا در یک محفل عمومی لب به این کلام مقدس نگشایید چرا که انتقادات کوبنده هر چند بسیار آدم ساز و غرور سوز است ولکن در محفل عمومی بیان آن ماییه ی شکست پایه های وجودی شخص در آن محفل است دوما شخص منقود را بسیار سنگین آید سوما مسؤلیت تمامی جدل های بعد از آن بر دوست شماست حال دیگر خود دانید  

 

و من الله توفیق