مرثیه. کلمه ی غریب آشنایی برای اکثر ما. اکثر ما آدم هایی که یاد گرفتیم غم بخشی از زندگی ماست و امکان رهایی از غم در توان آدمی نیست. شاد بود و شاد زیستن البته نیکوست. در این مورد شکی بر هیچ انسانی نیست. ولی گاهی ، که البته برای برخی چون من رهگذر این گاهی به درازای ابدیت بدل شده، در حال قدم زدن در راه رو های تاریک تنگ و سوت و کور، این غم بخش بزرگی از زندگی ماست. شش سال گذشت از وقتی که یاد گرفتم به پاهای خودم اتکا کنم. سالیانی که هم خوشی داشت و هم اندوه ولی اندوه بزرگ من زمانیست که به انتهای راهرو می نگرم. ناباورانه به قتلگاه رویاهام. رویاهایی که روزگاری بخشی از من بودن، هدفی برای خوشی و زندگی بودن. البته این که مقصر کیست بی شک جواب واضحی داشته و اون جواب کلمه ای جز خودم نیست. این قاتل جانی که تک تک رویاها را به پای مرگ کشاند. 

حال قدم میزنم و جز بن بست ها نمی بینم. خسته قدم می زنم. خستگی که به راحتی از تن برون نمی شود. ذهنی که هیچ گاه خاموش نمی شود و در این سرما و تاریکی جز احیای رویاهایم . احیای هدف و انرژی که آدمی را به پیش میراند. بی شک مرثیه سرایی می کنم . مرثیه ای برای رویاهایی که دیگر خاموش شده اند.

امید روزی دارم که باز نور رویایی ازکورسو ها به زندگیم تابیدن گیرد.