زیر گنبد کبود
روزی بود، روزگاری، سالی که گذشت، ره رو می اندیشید. رهرو می اندیشید به سال پیش. نگاهی به عقب. یه آرزو ها و رویاهایش. به یاد داشت، به یاد داشت روزی را که بر روی راهی از جنس آسفالت سخت ولی گرم ز گرمای خورشید می رفت. آنگاه که در میانه ی پل آینده قدم میزد. روزی که خود را از گذشته ها گسسته بود و با آینده پیوند می خورد. ِآن روز می اندیشید، می اندیشید که باشد روزی به همین زودی ها، که قدم زند در چنین خیابانی ولی نه از جنس ان سرزمین بلکه زمینی دیگر. کشوری دیگر. آن روز پر از تردید که آیا آنچه برای خود نیک می پنداشت به راستی پاک بوده ؟ آن روز نمی دانست که روزی خواهد آمد، به همین زودی ها، که این فکر نه تتنها آرزو بلکه حقیقتیست در زندگی ره رو.
دمی بعد ره رو می دانست که کوچ خواهد کرد، خواهد رفت از این دشت تشنه، به سوی دریا و سبزه ها کوچ خواهد کرد. در زمانی بود عاشق نبود، دیر زمانی عشق را بر خود حرام کرده بود چرا که می دانست که می رود به دور دست ها و یا تنها آرزوی کوچ در سر داشت. شاید می توانست عاشق باشد ولی دیگر دیر بود، چون کوچ می کرد. ولی نمی دانست کوچ تنها در عاشق نبودنش نیست. عاشق نشد چون این طور دلی را نمی شکست، جز دل خود را، بی آنکه بداند با عاشق نشدن هم دل شکست. اکنون که هنگامه رفتن بود داسی خونین در دست داشت. می برید پیوند ها را، تک تک ریسه هایی را که بند بند روحش بودند می برید، تا آزاد شود. تا کوچ کند. امید دیگری داشت.
امروز نشسته بود، در کنار جوی آبی، در این زمین جدید. امروز می اندیشید. امروز می دانست گاهی پیوند ها گسستنی نیست. امروز در کنج خلوت خود بود. کنجی که بیش از هر چیز به گذشته می مانست. امروز میدانست در وجودش خلائیست. امروز نمی دانست شاد است یا افسرده. میداتست ولی اندوه انست که انجا باشد که نمی خواهد، افسوس انست که انکه باشد که نمی خواهد، می دانست حسرت ان است که ان باشد که نمی خواهد، آنکه او نیست، آنکه تنها تصویریست محو از خواسته ها و خودخواهی های دیگران. چه آنان که به او نزدیک بودند و چه دور. امروز می اندیشید که شاید آرزو آن بود که عاشق می بود.
امروز میدانس ارزش زندگی در آن بوده که خودش باشد، آنجا که خود می خواهد، با آنان که خود می خواهد. شاید برای او آدمی از این زمین مهم تر بود آن دم که پیرمردی را دید که بر سگی عروسکی چنگ می زد تا تنهاییش آرام گیرد. امروز می اندیشید.
رهگذر عبور می کرد و ره رو را نظاره می کرد. اندوهش را به دوش گرفت، ذهنش را می خواند، بر او لبخندی زد و به فردا بشارتش داد.
ره رو آرامتر بود. همچنان می اندیشید ولی این بار می دانست، این بار باور داشت و چشمانش سخن رهگذر را شهادت می داد، که قبل از کوچ بدو گفت در جای جای این هستی، زیر این گنبد کبود ره رو ای نشسته است.
رهگز می گفت، هر جا که باشی رنگ این گند فیروزه ایست از جنس انسانیت، با غم هایش و با عشق هایش.