در مدح سکوت یا در بزرگ داشت ناشناسی
سه سال از نوشتن دور بودم ولی نه از اندیشه، سه سال شاد بودم ولی نه بی درد. سه سال عاشقانه بودم در کنار کسایی که من رو اونقدر عزیز داشتن که از عظمت اونها من بزرگ شدم. ولی سه سال خوش همچو سه پلک در ثانیه ای به پایان آمد. اگر هر بخشی از زندگی چون فصلی باشه و هر سالی رو بهاری. بهار و تابستانی گذشت.
خزان و فصل زمستان قد سرمای خودش رو بر روی چمن زار زندگیم علم کرد. سه سال پیش متن اندیشه رو برای کسی نوشتم که سه سال با من بود و به درست یا غلط. به خطایی از من یا عجله ای از اون کنارم رو خالی کرد. بعد از سه سال وقتی در راه رو های سرد دانشکده قدم می زنم. صدای خنده ی شبح واره هایی به گوشم میرسه که روزی دوستانم بودن. دوستان را چه شد ؟هر کس به سویی کوچید و ما ماندیم و دل بی نوا به مثال علی و حوضش. و من دوبازه در تنهایی دل که سرمای یخبندان این زمستان تلخ که تصویر صورتک ها رو در ذهنم محو می کنه . دوباره نوشتم. و می نویسم . چون این خطوط تنها یادگاری از ردپای ذهن من در جهانیست که می شناسم. فقط گاهی می شه گفت.
اندکی صبر سحر نزدیک است ...