دل شکسته یا شکسته دل . انسان یعنی انسان

اسان یعنی انسان . در زبان از ریشه نسی عربی به معنای فراموش کردن. اما برچسبی به این سنگینی لایق ذات ادمی نیست. ذات ادمی ضعیف تر از هر پنداریست که در اندیشه داریم. ولی گاهی ترجیح میدهیم این ذات پاک را فراموش کنیم . و اینجاست که ابتذال آغاز میشود. 

در خیابان قدم میزدم. دیدم ذات درد را. ذات این شکسته انسان را. سعی کردم چشم پوشم به روی این همه درد در وجود قامت خمیده ی پیرمردی با کت گرد گرفته کلاهی از عهد پهلوی. چشمانش نافذ. فروغ چشمش پر از تلاطم بیدی در تازیانه ی باد. این زندگی که چنین قامت رعنا خم نموده. به چشمانش نیز رحمی نداشت. دل شکسته یا شکسته دل این پیرمردان و پیرزنان که روزی مردی سرو قامت و زنی رعنا بوده اند. خنده ها بر لب داشتند. اینک به اطراف می نگرند. در سرما قدم میزنند. دست عصا در دستانشان و سردی چوب بلوط عصا که تنها گرمایش گرمای دستان گرما دیده ی آنهاست.

یتیمی دیدم. خردسال بچه ای که به این و انسو میدوید. خود را به دامان مردم شیک پوش امروزی می کوفت تا شاید فالی از او بخرند. و مردم حتی نگاه چشمانش نمی کردند. مادری دست در دستان فرزندش که در میان خرمن لباس های گرم و پر قیمت پیچیده شده. با چنان غرور از کنار یتیم قدم میزد. که هزاران بار تازیانه یتیم را خوش تر از رفتار او بود. یتیمانی که معنای تفریحشان سنگ زدن براب جوب و فحش دادن به روزگاریست که میبایست شبش را صبح کنند و صبحش را شب. 

مردی که به روی چرخ دستی میرفت و دستانش دراز بود . سرش پایین . غروری نداشت و نه ابایی. گریه ی مادری خانه به دوش. دود سیگار پدری زیر بار نا اشنایی از سوی زمان. 

دل شکسته یا شکسته دل. هزاران جوان پر غصه. شکسته از غرور . شکسته از آنچه نمیدانند چرا برسرشان نازل شده. سال ها تلاش می کنیم . تا پرچسبی از اعداد به خود نهیم. باز برچسب نامی بر روی خود می گزاریم و پس از آن باز برچسبی از اعداد. قدم میزنیم و دوستی را بد پندار می کنیم. وجودمان را بر روی جهان می بندیم تا از تازیانه اش در امان باشیم . و فراموش می کنیم.

معنای درد را پدربزرگم می دانست که سال ها مریض بود و اه نگفت . روز های در بیمارستان بود و شکوه نکرد. عاشق دیدن فرزند دختش بود که عاشقانه دوستش داشت. و در اندوه این انتظار ، در حسرت دیداری رخی چنان ناپاک چون منی که در جهان تاریکی خود غرق شده ام. لب تشنه ی دیدار از جهان رخت ببست. درد را پیرمردی میداند که لحظه ها را به امید زمانی سپری می کند که دردش پایان گیرد . شکسته دل یا دل شکسته . فراموش می کنیم تا دل ارام کنیم . برای همین انسان نام داریم .

ولی درد را رهگذری فهمید که فراموش نکرد. رهگذری که قدم میزد و با گلویی گرفته از اوای گریه در چشمان پیرمرد خیره شده بود . پیرمردی که روزی صلابش شهره بود و امروز نمی توانست تکه کبابی نذری را با قاشق جدا کند. رهگذری که درد عشق داشت . درد داشتن دوستی که در این سرنای بی امان. دستش گرا بخش وجودش باشد. ولی رهگذر قدم میزند و  میرود. هیچ کس انحپجا نیست. در کنار پلی باریک به عبور روح انسان ها نظاره می کند و برای پیرمرد اشک میریزد. ایسنست سرنوشت انسان. یگانه نگین افرینش . آنکه می پندارد بر همه برتری دارد و نمی داند 

مردی نبود فتاده ای پای زدن / گر دست فتاده ای بگیری مردی

و رهگذر میماند تا روزی کسی او را دریابد . دستش بفاشرد و به ادمیت بشارتش دهد. تا انروز قم انسان ها را روی دوشش می کشد. همچو اطلس که زمین بر دوش داشت. زیرا 

چون فلک بار امانت نتوانست کشید / قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند.

رهگذر میداند

این کوزه چو من عاشق زاری بودست / دل در گرو زلف نگاری بودست

این دست که بر گردن او میبینی / دستیست که بر گردن یاری بودست


رهگذر

آذار 1392

sometimes ... most of the times

sometimes you wake up and see all you knew are gone, you see none beside yourself, no family, no friend, not even those you loved most. you find yourself in a fortress of solitude universe created for you. the prison of your spirit. and no matter what you do. you can not run away.Most of those who are gone know what I say. Those who stayed knows it too. But remember my friends. you are always in my heart and in my mind. And I will always remember our laughter, our friendship are companion when I walk this earth, To the end of all days. I will be gone one day as well. And maybe, I hope. we will meet again one day.

در مدح سکوت یا در بزرگ داشت ناشناسی

اینکه سکوت کنی خودش پر از مفهمه البته اگر بشه سکوت کرد ! من به شخصه در این امر مبارک تحت تعلیم هستم فعلا. ولی انصافا به قول نظامی گنجوی کم گوی و گزیده گوی. اما از اونجایی که گاهی درد نمی زاره آدم ساکت باشه و جز فریاد، درد را چاره نیست. ناشناسی خودش می تونه راه حلی باشه برای مشکلات. و اما درد !

سه سال از نوشتن دور بودم ولی نه از اندیشه، سه سال شاد بودم ولی نه بی درد. سه سال عاشقانه بودم در کنار کسایی که من رو اونقدر عزیز داشتن که از عظمت اونها من بزرگ شدم. ولی سه سال خوش همچو سه پلک در ثانیه ای به پایان آمد. اگر هر بخشی از زندگی چون فصلی باشه و هر سالی رو بهاری. بهار و تابستانی گذشت.

خزان و فصل زمستان قد سرمای خودش رو بر روی چمن زار زندگیم علم کرد. سه سال پیش متن اندیشه رو برای کسی نوشتم که سه سال با من بود و به درست یا غلط. به خطایی از من یا عجله ای از اون کنارم رو خالی کرد. بعد از سه سال وقتی در راه رو های سرد دانشکده قدم می زنم. صدای خنده ی شبح واره هایی به گوشم میرسه که روزی دوستانم بودن. دوستان را چه شد ؟‌هر کس به سویی کوچید و ما ماندیم و دل بی نوا به مثال علی و حوضش. و من دوبازه در تنهایی دل که سرمای یخبندان این زمستان تلخ که تصویر صورتک ها رو در ذهنم محو می کنه . دوباره نوشتم. و می نویسم . چون این خطوط تنها یادگاری از ردپای ذهن من در جهانیست که می شناسم. فقط گاهی می شه گفت.

اندکی صبر سحر نزدیک است ...