اندیشه

گاهی می اندیشیم و در میابیم که در میان قبرستان تاریخ ایستاده ایم و به انتهای جاده بشری می نگریم. تا کجا می توان پیش رفت ؟ چگونه؟ تا به کی می توان این راه را به تنهایی پیمود ؟ آیا تا به انتهای روزگار آدمی. درست یا نادرست ، سره یا ناسره اینگونه می اندیشم به قول دکارت می اندیشم پس هستم یا حافظ که نامش بر جریده عالم ثبت است. نوشتن و بیان افکار نه کاری سهل است و نه آسان کاریست پر مخاطره چرا که سنگینی بار مسئولیت آموزش روان آدمی را آزاد نمی گزارد.

بقیه در ادامه مطالب

ادامه نوشته

هستی

چندیست که اندر حکمت هستی مانده ایم !

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ساقي به نور باده برافروز جام ما
اي بي‌خبر ز لذت شرب مدام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهي قدان
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
خود آيد آن که ياد نياري ز نام ما
گو نام ما ز ياد به عمدا چه مي‌بري
زان رو سپرده‌اند به مستي زمام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
ترسم که صرفه‌اي نبرد روز بازخواست
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
حافظ ز ديده دانه اشکي همي‌فشان
هستند غرق نعمت حاجي قوام ما
درياي اخضر فلک و کشتي هلال

درد

گاهی ، فقط گاهی به فکر فرو می رم . و وقتی فکر می کنم واقعا نمی فهمم این باید درست باشه یا نه ! این که یک نفر رو دوست داشته باشید و نفهمه به کنار، این که کمک کنید و باز هم نفهمه که هستی  هم به کنار، این که حتی انسانیت و احساساتت زیر سوال بره بازم به کنار، این ازت توقع این بره که نباید نارحت شی خیلی دردناکه

رفیق

من یه دوست دارم که پدرمو در اورده هر کاری به این بشر بگم دقیقا با تاخیری برابر مضارب طبیعی عدد پی ریسپانس نشون میده.

به م . ع. پ.


پی نوشت : همچنان اسرار دارم که ریا نباید بشه ! 

نگار من!

تفریح جدیدم اینه که خلا احساستم رو با صدای پیانو پر کنم

می شینم پشت پیانوم بدون ایکنه یک کلام نت بلد باشم با همون پیزایی که یاد گرفتم آهنگ می سازم رکورد می کنم بعد گوش می دم حال می کنم به گمونم کارای راخمانینوفه !!! بعد انتظار تشویقم دارم .

شاعر حالا اومد یه چی گفت : نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت .... به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

شما باور نکنید ما کردیم نشد !

سوال

یه بنده خدایی بهم گفت که دو گروه آدم وجود دارن 

1 - اونایی که دختر دوست دارن 

2 اونایی که یک نفر رو دوست دارن 


کلی با خودم کلنجار رفتم و زور زدم آخرش دیدم که من مورد اول نیستم لاقل نه در حال حاضر

فکر

این روزا هرچی زور می زنم فکر کنم واقعا فکرم نمیاد ، دلیلشو نمی دونم ، واقعا نمی دونم شاید واسه اینه که امید ندارم . به چی ؟ به زندگی به این که فکر کردنم ممکنه یه تاثیر مثبت داشته باشه ، آدم وقتی تمام وقتش صرف رژه رفتن رو مخ استاد باشه واسه نیم نمره یه نمره ، دیگه چشیزی نمی مونه ازش که فکر کنه .

هر جی بیشتر جلو می رم بیشتر می فهمم که نخیر تو این مملکت فکر و ایده و ابداع و اینا همه کشکه در اصل کل وجود انسانیت و تفکر کشکه . اینجا جایی واسه تعقل نیست .


العجب

کلی تعجب کردم وقتی دیدم استاد 54 صدم نمره رو بهم داده !! باورم نمی شد ! انصافا دمش گرم راحتمون کرد