اندیشه
گاهی می اندیشیم و در میابیم که در میان قبرستان تاریخ ایستاده ایم و به انتهای جاده بشری می نگریم. تا کجا می توان پیش رفت ؟ چگونه؟ تا به کی می توان این راه را به تنهایی پیمود ؟ آیا تا به انتهای روزگار آدمی. درست یا نادرست ، سره یا ناسره اینگونه می اندیشم به قول دکارت می اندیشم پس هستم یا حافظ که نامش بر جریده عالم ثبت است. نوشتن و بیان افکار نه کاری سهل است و نه آسان کاریست پر مخاطره چرا که سنگینی بار مسئولیت آموزش روان آدمی را آزاد نمی گزارد. من دوستی را در این جهان و عشق را بر همه چیز ترجیح دادم چون واسطه پر برکت ترین فضل شده است ، بیشتر پیشرفت بشری مدیون این احساس است و احساسات دیگری که امروز عقل را بر تمامی احساسات ارجعیت می دهد احساسی که اگر نبود بلاشک اجداد ما همگی مرده بودند چرا که این احساسات انسان را می سازد ، هر احساسی پایه ای بنیادی برای تفکر بشریست امروز ماشین از این درک عاجز است ، و اگر درستی یا غلطی یک زندگی بر پایه ی همان منطق صفر و یک بود براستی این ماشین می بایست از ما برتر باشد . چرا که در درک این مفهوم از هیچ چیز فرو گذار نیست . لیکن ما ندانسته حتی در تصمیماتمان این احساس را دخیل می کنیم چرا که همگی در گیر تضاد گشته ایم ، تضادی زاید الوصف . انسان یا می تواند دوست داشته باشد یا خلاف آن ما حد وسط را برای آسایش روان خویش ایجاد کرده ایم ما راحتی را به تلاش ترجیح می دهیم حتی در عشق ولی بزرگی فرمود در کمال و یادگیری راه شاهانه وجود ندارد ، اگر خواست ما چیزی فراتر از کلام است باید بدانیم که باید قدم در راه نهیم .
همواره می گوییم اکنون زود است ، شاید معنای زود را خواهرم که قبل از زایش درگذشت می داند ، که شاید هیچ فردایی نباشد که بخواهیم آنچه را زود است انجام دهیم. و آنکه فردایی نیست که ترسمان را از ناشناخته پیش رو کنار بگذاریم ، مراد در تمام وجوه تفکراتی بشر است . دوستی را گفتم اکر بدانی 3 ساعت به پایان عمرت مانده ، چه می کنی ؟ گفت با آنان خواهم بود که دوستشان دارم ، من نیز همین گونه رفتار می کنم با این فرق که من هر لحظه می دانم ممکن است لحظه ای دیگر هرگز فرا نرسد . و چرا ؟ تنها هنگامی که سخن از مرگ است آنان را که دوستمان دارند را می بینیم ، آیا این کافیست ؟
در این میان تمام اندیشه های بشری بر پایه ی زندگی استوار است که هدفی در 10 سال آینده را نشانه رفته بدور از آنکه لحظه ای دیگر هستیم یا به تلی خاک بدل شده ایم ، چه می اندیشید دوستمان احسان که قبل از آنکه حتی دانشگاهش را تمام کند از روی صخره ای سقوط کرد و دیگر هیچ نبود .... آن عقل پر فروغش خاموش گشت.
دوستانش اکنون خانواده دارند و در آغوش گرم یکدیگر شادند . خانواده احسان هنوز هم غمگین نبود اوست، یا آن آشنا را چه شد که شبی خوابید، شبی که برای کنکور می خواند، و روز دگری برایش باقی نماند ، آیا او به چه می اندیشید ؟ چه دید ؟ هنگام مرگ ، هنوز هم خانواده اش داغدار اویند . کودکی که در خردسالی میمرد در حالی که حتی معنای مرگ را نیز نمی داند آیا می دانست که نخواهد بود تا دست گرم دستی را در دستانش حس کند ؟ پس چگونه می اندیشیم که هستیم ؟
روحشان شاد یادشان گرامی . به یاد دارم مادرم فرمود به وقت خردسالی از مکتب به خانه آمدی گریان و نوایی را زمزمه می کردی که جوانی بگذرد تو قدرش ندانی . به راستی که چه سریع می گذرد . ای کاش لختی می اندیشیدیم ؛ امروز آخرین فرصت ماست و عاشقی چو حافظ چو به معشوق نمی رسد می گوید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر / کز آتش درونم دود از کفن برآید
کاش بدانیم ممکن است امروز آخرین فرصت ما برای بودن با انسانی ، این یگانه نگین آفرینش ، این خدایی که در این نزدیکیست باشیم ، دستش را بگیریم ، به آغوشش کشیم و بگوییم دوستش داریم ، و یا رهگذری را کمک کنیم
رهگذر
26بهمن 1389