اگزیستانسیالیسم . نقدی شخصی بر مورسو و بیگانه آلبر کامو

سکوت ، بی تفاوتی و بی گانگی با آنچه در آن زندگی می کنیم .آنچه گریبان گیر شخص اول داستان کاموست . قهرمانی که از قهرمانی بی زار است . آنچه از ابتدای داستان خواننده را به خود جذب می کند لحن اول شخص داستان است گویی در حال خواندن شرح حالی هستیم از کامو در باره ی خودش چرا که بی شک مورسو همان کاموست و کامو همان قهرمان داستانش گیرایی شروع داستان بسیار خیره کننده است . بلاشک هر کس اولین خطوط داستان را بخواند جذب آن می شود ولی نه به خاطر نوع نوشتار بلکه به خاطر لحن ساده و بی تفاوت آن

"امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز. نمی دانم. از آسایگاه یک تلگراف دریافت کردم:مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. احترام فائقه. این معنایی ندارد . شاید دیروز بود."

بی احساسی مشهود مورسو در مرگ مادرش آنچه که به گفته ی خودش در جامعه ای که در آن زندگی می کند می تواند باعث مرگ آدم شود. و این طور نیز می شود. دادستان مورسو را یک دیوسیرت می نامد . کسی که نه تنها در مرگ مادر نمی گرید بلکه روز بعد از آن به شنا می رود، فیلمی کمدی می بیند و با زن می خوابد . این نهایت گناه است . اما مورسو تنها سکوت می کند . مورسو تنها به نظاره ی دادگاه خود می نشیند گویی محاکمه ی شخص دیگریست . در نقد سارتر بر کتاب کامو می خوانیم که کامو پر حرفی می کند ولی عشقش به سکوت را نشان می دهد چرا که به عقیده ی هایدگر اصیل ترین نوع کلام سکوت است ولی کی یر که گور معتقد است "بمطمئن ترین خاموشی ها ساکت ماندن نیست ، بلکه حرف زدن است" در اینجا نیز سکوت مورسو همه چیز است .کتاب به ما می نماید که او چاره ای بجز کشتن نداشته. کامو چنان در فضا سازی داستان قدرتمندانه عمل کردی که خواننده نیز خفقان آن را حس می کند . کامو بلاشک به خواست خود رسیده چرا که خواننده به وضوح جدال و درگیری داستان را حس می کند . گاهی تا بدانجا پیش می رود که از بی احساسی و بی تفاوتی مورسو به تنگ می آییم ولی پس از لحظه ای حق را به او می دهیم . اشکال در آن است که مورسو بازی نمی کند مورسو اعتقاد ندارد تنها عمل می کند. او از قتل پشیمان نیست بیشتر احساس ملال می کند . انچه که مشهودست . مورسو وجدان دارد و به دلیل همین وجدان صادق است . خود او در داستان می گوید که گناه کرده و باید مجازات گردد ، چیز بیشتری از او نمی توان خواست . در اینجا تنها اصالت مورسو و شخص است که اهمیت دارد تمامی دنیا به سان جاییست که بدان نظاره می کنیم ، تمام دلبستگی ها عادت است ، شخص است که اهمیت دارد و شخص است که با مرگش دنیا پایان می یابد . آنچه داستان نمایان می کند نیهیلیست قوی ولی نه افراطیست آنگونه که پس از خواندن کتاب در میابیم همه ما کمابیش آنگونه هستیم که مورسو بود ولی شاید نه به آن خلوص

talk

I don't even know , what I wanna say