افسوس
اندر افکارات ناجویده و شلخته ی خود غوطه ور بودم و در اندیشه ی پوشه بندی یا قفسه بندی چیزی برای مجموع افکار پریشان بودم که به ناگاه نگاهم بر خطرات کذایی افتاد ( که کور شود چشمم که یک لحظه رام این اراده ی پدرمرده ی ما نیست ) . نگاه کردم دیدم بله خاطرات رابطه ام با فلان کس است
اول نگاه کردم اون رو خوب میشناختم عجب روزگاری چه حرف های قشنگی چه افکاری . چه قول ها و قرار ها بیشتر نگاه کردمم ببینک چرا تموم شد . فکر کذایی را برداشتم از مغزم رفتم بیرون نشستم پشت میزم . یه قهوه درست کردم شروع کردم به ورق زدن بعد بستمش رقتم تو فکر دیدم چه کردی پسر خیلی دوران خوبی داشتی بعد یه مرتبه بعد یک سال یادت افتاد ممکنه طرفتو اذیت کنی ؟ آخه چرا تو که دوستش داشتی چرا همه چیز خودتو اونو گرفتی واسه یکی دیگه ؟ واسه چی ؟ آخه واسه چیی ؟؟ سه هفته اذابو واسه چی به جون خریدی . بعد فهمیدم دل شکستن چه قدر کاره به درد نخور و نابود گریه خلاصه
نکنید آقا نکنید این کارو