انتقال

به علت علاقه شخصی به وردپرس وبلاگ

 seniorunknown.blogfa.com به rahgozarseniorunknown.wordpress.com منتقل شد. البته این به این معنی نیستش که این مکان بسته میشه . تمامی پست های قدیمی در اینجا در دسترس بوده و نوشته های کوتاه تر و عامی تر ما در این همین وبلاگ بروز خواهد شد.

با تشکر 

رهگذر - آقای ناشناس

هنر انسانی شدن ، نقدی شخصی بر مسخ اثر فرانتس کافکا

بیگانه بودن با آنچه در آن زندگی می کنیم . فراموش شدن توسط نزدیکانمان . آنچه در مسخ اتفاق می افتد ، تبدیل گرگور زامزا به انسانی متعالیست هنگامی که مسخ کامل می شود و او را به حشره ای سوسک مانند تبدیل می کنند و زایل شدن انسانیت از خانواده ای که با از یاد بردن انسان بودن گرگور از درون به حشراتی مگسوار تبدیل می شوند. مسخ در نظر خواننده تراژدی کافکاست . هنگامی که کتاب را می خوانیم دقایق را با انسانی می گزرانیم که به قول کافکا پس از بیدار شدن از خوابی آشفته بیدار می شود و در میابد که به حشره ای بزرگ تبدیل شده . اما این حشره که لحظه به لحظه مسخش کامل تر میشود به معنای حقیقی از درون انسان است . اما خانواده او این موضوع را درک نمی کنند . حتی نمی توانند درک کنند که او همچنان زبان آدمی را می فهمد و درک میکند و از پیرامون خویش آگاه است . اما خواهر که در ابتدا موجودی دلرحمست . در واقع تنها کسیست که گرگور را می فهمد اولین کس نیز هست که به او خیانت می کند ، هموست که می گوید باید از شر این موجود خلاص شد. پدر؛ نمادی از اقتدار خانواده در اصل چون حشره ایست عظیم که حتی ذره ای انسان بودن فرزندش را درک نمی کند . مادر با انکه در گیر احساسات مادرانه است به خاطر دخالت های خاهر گرگور تسلیم خوی غیر انسانی خود می شود ، داستان ابدا به صورت یک نواخت پیش نمی رود . ولی اوج و حضیض های آن به طور واضحی هویداست . هیچ کس نمی تواند بگوید نمی توان خط سیر داستان را درک کند . گذر انسانی از کالبد انسانی به سوسکی با روحی عمیقا انسانی که با آنکه مشکلات بسیاری با کالبد جدید دارد ، بیشتر به فکر خانواده ی خود است . خانواده ای که با وجود این مصیبت عمیق به جای آنکه به دنبال راه حلی برای این مصیبت باشند و درخوایت کمک کنند همچنان روزنامه های خود را می خوانند و تنها دغدغه آنها پول . در اصل آنها هستند که به حشرات تبدیل شده اند و گرگور است که پا در وادی انسانیت گذاشته ( تعبیر ولادیمیر ناباکوف در نقدش بر کتاب مسخ کافکا) . در واقع مسخ نمادیست از دور افتادگی آنکه پا به انسانیت واقعی می نهد . تا آنچه که نتها او را در ک نمی کنند (آنچه که از اول داستان اتفاق می افتد) بلکه حتی درک نمی کنند که گرگور ( به عنوان انسان آگاه) می تواند آنها را دریابد . این تا بدانجا پیش می رود که عملا پدر است که مرگ فرزند را شامل می شوند ولی مرگ اصلی از همان جدا افتادگیست آن هنگام که خانواده (نماد جامعه ) عملا طرد گرگور (نماد انسان آگاه ) اعلام می کند با این حال هنوز نمی داند که آن انسان آگاه حرف آنان را درک می کند . شاید زیباترین تعبیر این داستان تعبیر اندیشه و آگاهی به مسخ باشد . نمادی از دور افتادگی بشر آگاه و ترد او از جامعه و نماد رهاشدگی ( در این باره به تفضیل در پست بعدی صجبت خواهم کرد که چگونه این مفهوم بنیادی به عمق تفکر بشر باز می گردد و اهمیت آن در اگزیستانسیالیسم را بیان می کنم) و تنهایی محض درجامعه ای در گیر روزمره ماشینی و ناخوداگاهی ( دازاین مفی به تعبیر هایدگر در باره تعریف تفکر )

اگزیستانسیالیسم . نقدی شخصی بر مورسو و بیگانه آلبر کامو

سکوت ، بی تفاوتی و بی گانگی با آنچه در آن زندگی می کنیم .آنچه گریبان گیر شخص اول داستان کاموست . قهرمانی که از قهرمانی بی زار است . آنچه از ابتدای داستان خواننده را به خود جذب می کند لحن اول شخص داستان است گویی در حال خواندن شرح حالی هستیم از کامو در باره ی خودش چرا که بی شک مورسو همان کاموست و کامو همان قهرمان داستانش گیرایی شروع داستان بسیار خیره کننده است . بلاشک هر کس اولین خطوط داستان را بخواند جذب آن می شود ولی نه به خاطر نوع نوشتار بلکه به خاطر لحن ساده و بی تفاوت آن

"امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز. نمی دانم. از آسایگاه یک تلگراف دریافت کردم:مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. احترام فائقه. این معنایی ندارد . شاید دیروز بود."

بی احساسی مشهود مورسو در مرگ مادرش آنچه که به گفته ی خودش در جامعه ای که در آن زندگی می کند می تواند باعث مرگ آدم شود. و این طور نیز می شود. دادستان مورسو را یک دیوسیرت می نامد . کسی که نه تنها در مرگ مادر نمی گرید بلکه روز بعد از آن به شنا می رود، فیلمی کمدی می بیند و با زن می خوابد . این نهایت گناه است . اما مورسو تنها سکوت می کند . مورسو تنها به نظاره ی دادگاه خود می نشیند گویی محاکمه ی شخص دیگریست . در نقد سارتر بر کتاب کامو می خوانیم که کامو پر حرفی می کند ولی عشقش به سکوت را نشان می دهد چرا که به عقیده ی هایدگر اصیل ترین نوع کلام سکوت است ولی کی یر که گور معتقد است "بمطمئن ترین خاموشی ها ساکت ماندن نیست ، بلکه حرف زدن است" در اینجا نیز سکوت مورسو همه چیز است .کتاب به ما می نماید که او چاره ای بجز کشتن نداشته. کامو چنان در فضا سازی داستان قدرتمندانه عمل کردی که خواننده نیز خفقان آن را حس می کند . کامو بلاشک به خواست خود رسیده چرا که خواننده به وضوح جدال و درگیری داستان را حس می کند . گاهی تا بدانجا پیش می رود که از بی احساسی و بی تفاوتی مورسو به تنگ می آییم ولی پس از لحظه ای حق را به او می دهیم . اشکال در آن است که مورسو بازی نمی کند مورسو اعتقاد ندارد تنها عمل می کند. او از قتل پشیمان نیست بیشتر احساس ملال می کند . انچه که مشهودست . مورسو وجدان دارد و به دلیل همین وجدان صادق است . خود او در داستان می گوید که گناه کرده و باید مجازات گردد ، چیز بیشتری از او نمی توان خواست . در اینجا تنها اصالت مورسو و شخص است که اهمیت دارد تمامی دنیا به سان جاییست که بدان نظاره می کنیم ، تمام دلبستگی ها عادت است ، شخص است که اهمیت دارد و شخص است که با مرگش دنیا پایان می یابد . آنچه داستان نمایان می کند نیهیلیست قوی ولی نه افراطیست آنگونه که پس از خواندن کتاب در میابیم همه ما کمابیش آنگونه هستیم که مورسو بود ولی شاید نه به آن خلوص

talk

I don't even know , what I wanna say

memory

And half of us forget what is humanity

what is the truth beyond the world 

we dive into darkness

we bind to agony and surrow

once upon a time

once i were happy 

once we all were happy 

for those days and memories 

cheer

نیهیلیست

گاهی اوقات یه ندایی از درونم میگه چرا داری دچار افکار نیهیلیستی می شی . می خوام فحشو بکشم بهش بعد بهش بگم ، مردک زبون نفهم مگه تو این مملکت می شه شاد زندگی کرد و ائن چیزی بود که خودت می خوای .  نمی دونم ولی بعضی وقتا وقعا حالم بد می شه .

تلفن در قرن ارتباطات !

مخابرات ایران هر روز یه رفتار پیشبینی نشده جدید داره . جان هر کس دوست دارین شنود بکنین و لی یه فکری هم به حال این خطوط ارتباطیتون بکنین !

چرا ؟

از کجا شروع کنیم ؟

از چه چیزی ؟ مطمئنم این اندیشه بشری که می مونه ولی کدوم اندیشه ؟ چرا امروز انقدر کم اندیشه می کنیم . اصلا اندیشیدن یعنی چی ؟ یعنی یه چیز رو بزاریم وسط و با تمام وجود روش کار کنیم ؟ من بعد از این همه مدت نفهمیدم چرا روحیه همکاری تو این سرزمین مرده ، چرا تا به این حد پژمرده ایم ؟ و نمی تونیم با هم کنار بیایم ، چرا نمی تونیم راحت با هم دوست باشیم ، صمیمی باشم . و از هم یاد بگیریم ؟! چرا انسانیت تا به این حد مرده ؟! منظورم از انسانیت معنای انسان بودنه ؟ این که هدف ما از تولد تا مرگ کمال و کسب دانشه ، حتی محبت هم نوعی از دانشه . چرا همه چیز رو تلف می کنیم و به ورطه نابودی می کشیم . به نهایت ابتذال و بی فرهنگی کشیده شدیم . و بین دختر و پسر تا به این حد فرق میزاریم و چشم دیدن هم دیگه رو نداریم و می شینیم و فقط و فقط حرف می زنیم و نصیحت می کنیم ، حرف هایی که مثل حرف کتاب هاست و نه قلبن باورشون داریم و نه بهشون عمل می کنیم و یادمون رفته :

به عمل کار براید به سخن دانی نیست.

چرا پند و اندرزها و گفته ها و اشعار گذشتگانمون رو از یاد می بریم . و تجربشون رو پوچ می کنیم . این چراها مثل سم تو مغزم پخش می شه و واسش جواب می خوام . که چرا انقدر تنزل کردیم به قول حافظ

واعضان کین جلوه در محراب و منبر می کنند               چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند 

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس                        توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند 

اندیشه

گاهی می اندیشیم و در میابیم که در میان قبرستان تاریخ ایستاده ایم و به انتهای جاده بشری می نگریم. تا کجا می توان پیش رفت ؟ چگونه؟ تا به کی می توان این راه را به تنهایی پیمود ؟ آیا تا به انتهای روزگار آدمی. درست یا نادرست ، سره یا ناسره اینگونه می اندیشم به قول دکارت می اندیشم پس هستم یا حافظ که نامش بر جریده عالم ثبت است. نوشتن و بیان افکار نه کاری سهل است و نه آسان کاریست پر مخاطره چرا که سنگینی بار مسئولیت آموزش روان آدمی را آزاد نمی گزارد.

بقیه در ادامه مطالب

ادامه نوشته