هنر انسانی شدن ، نقدی شخصی بر مسخ اثر فرانتس کافکا
بیگانه بودن با آنچه در آن زندگی می کنیم . فراموش شدن توسط نزدیکانمان . آنچه در مسخ اتفاق می افتد ، تبدیل گرگور زامزا به انسانی متعالیست هنگامی که مسخ کامل می شود و او را به حشره ای سوسک مانند تبدیل می کنند و زایل شدن انسانیت از خانواده ای که با از یاد بردن انسان بودن گرگور از درون به حشراتی مگسوار تبدیل می شوند. مسخ در نظر خواننده تراژدی کافکاست . هنگامی که کتاب را می خوانیم دقایق را با انسانی می گزرانیم که به قول کافکا پس از بیدار شدن از خوابی آشفته بیدار می شود و در میابد که به حشره ای بزرگ تبدیل شده . اما این حشره که لحظه به لحظه مسخش کامل تر میشود به معنای حقیقی از درون انسان است . اما خانواده او این موضوع را درک نمی کنند . حتی نمی توانند درک کنند که او همچنان زبان آدمی را می فهمد و درک میکند و از پیرامون خویش آگاه است . اما خواهر که در ابتدا موجودی دلرحمست . در واقع تنها کسیست که گرگور را می فهمد اولین کس نیز هست که به او خیانت می کند ، هموست که می گوید باید از شر این موجود خلاص شد. پدر؛ نمادی از اقتدار خانواده در اصل چون حشره ایست عظیم که حتی ذره ای انسان بودن فرزندش را درک نمی کند . مادر با انکه در گیر احساسات مادرانه است به خاطر دخالت های خاهر گرگور تسلیم خوی غیر انسانی خود می شود ، داستان ابدا به صورت یک نواخت پیش نمی رود . ولی اوج و حضیض های آن به طور واضحی هویداست . هیچ کس نمی تواند بگوید نمی توان خط سیر داستان را درک کند . گذر انسانی از کالبد انسانی به سوسکی با روحی عمیقا انسانی که با آنکه مشکلات بسیاری با کالبد جدید دارد ، بیشتر به فکر خانواده ی خود است . خانواده ای که با وجود این مصیبت عمیق به جای آنکه به دنبال راه حلی برای این مصیبت باشند و درخوایت کمک کنند همچنان روزنامه های خود را می خوانند و تنها دغدغه آنها پول . در اصل آنها هستند که به حشرات تبدیل شده اند و گرگور است که پا در وادی انسانیت گذاشته ( تعبیر ولادیمیر ناباکوف در نقدش بر کتاب مسخ کافکا) . در واقع مسخ نمادیست از دور افتادگی آنکه پا به انسانیت واقعی می نهد . تا آنچه که نتها او را در ک نمی کنند (آنچه که از اول داستان اتفاق می افتد) بلکه حتی درک نمی کنند که گرگور ( به عنوان انسان آگاه) می تواند آنها را دریابد . این تا بدانجا پیش می رود که عملا پدر است که مرگ فرزند را شامل می شوند ولی مرگ اصلی از همان جدا افتادگیست آن هنگام که خانواده (نماد جامعه ) عملا طرد گرگور (نماد انسان آگاه ) اعلام می کند با این حال هنوز نمی داند که آن انسان آگاه حرف آنان را درک می کند . شاید زیباترین تعبیر این داستان تعبیر اندیشه و آگاهی به مسخ باشد . نمادی از دور افتادگی بشر آگاه و ترد او از جامعه و نماد رهاشدگی ( در این باره به تفضیل در پست بعدی صجبت خواهم کرد که چگونه این مفهوم بنیادی به عمق تفکر بشر باز می گردد و اهمیت آن در اگزیستانسیالیسم را بیان می کنم) و تنهایی محض درجامعه ای در گیر روزمره ماشینی و ناخوداگاهی ( دازاین مفی به تعبیر هایدگر در باره تعریف تفکر )