شما در این داستان مخاطبید . آنچه از همان ابتدا شما را درگیر داستان می کند این است که شخصیت داستان شما را خطاب قرار می دهد. با شما سخن می گوید. به گردش می رود و قصد دارد شما را آگاهتان کند. او از سقوط خود می گوید . داستان زندگییش را بازگو می کند . بی شک قاضی ژان باتیست کلمانتس آدم پر حرفیست . بسیار مغرور و خودشیفته و اصرار او بر این است که به هیچ عنوان قصد تعریف از خود را ندارد . به واقع همین گونه نیز هست . او بی هیچ غروری داستان اش را تعریف می کند. ولی برای درک سقوط ابتدا باید اوج گرفتن را آموخت و این قاضی اوج گرفتن را می آموزد .او به خوبی می داند که ما با او هم صحبت می شویم ، او می داند که هر انسانی این سقوط را تجربه می کند. کامو ما را به عمق فرهنگ بشری می برد او در باره ی داوری سخن می راند . ژان باتیست قاضی تائب است ولی این که این قاضی چیست را تنها پس از اتمام داستان می توان دریافت . آنجا که قاضی ما را به اعتراف ترغیب می کند. او می داند که بر می گردیم و اعتراف می کنیم . او جهان را پوچ می بیند . او سقوط می کند و با سقوط زنی از لبخند ها بی زار می شود . تا آنجا که می خواهد از لبخند ها دوری کند. او می خواهد کوچک گردد چرا که در می یابد که بازیگری چیره دست است است . تردستی ماهر . در می یابد که فریب می دهد . اما حال در ورطه ی سقوط هر چه تلاش می کند تا این افسون دروغین را باطل کند نه تنها موفق نیست بلکه حتی زمانی که می خواهد خود واقعی را بنماید او را انکار می کنند و جدی نمی گیرند او درگیر قضاوتی دائمی در باره ی خویش تن است . قضات پاکدامن حقیقی نزد اوست شاید روزی به پلیسی بر بخورد و او با دستگیری و کشتن او بتوان این موجود سقوط کرده را رهایی بخشد چرا که او ورطه و عمق را دوست ندارد. او شیفته ی پرواز است. اما حال که می داند همه چیز به جز بازیگری و داوری پوچ و بی ارزش نیست به کدامین قله می تواند پرواز کند ؟ او خود را سزاوار فراموش خانه می بیند تنها درمان او فراموشیست اما حتی این فراموشی نیز نمی تواند او را به آسانی رهایی بخشد .