پلار

امروز رفتم واسه خودم پلار بخرم ، خانواده گفت خوبشو بخر منم خریدم ! البته دوستان هم همگی از خجالت ما در اومدن حسابی !

جمعه دل انگیز

با حفظ سمت ، به لطف و یاری امام طرح تولید کپک تو رخت خواب با موفقیت کلیدخورده و پیشرفت به سزایی داشت.

سر ظهر بیدار شدم کارم تا الان این بوده که بشینم رو تختم وب گردی کنم ، حرکت مگر در شرایط اضتراری جایز نیست. 

نفهم

نمی تونی ، نمی خوای ، نمی خوام ، نمی تونم ، نمی شه ...... 

اه نمی دونم کدوم گوساله ی زبون نفهمی اینا رو وارد زبان کرده .

غیر مترقبه

با علیرضا رفتیم دانشگاه ، وحید اومد پیشم زد بکلم قرار شد آخر هفته دیگه بریم اشترانکوه قله سنبران رو سعود کنیم اگه شانس بیاریم هوا خوب باشه دو روزه قله رو صعود می کنیم . کلی تو دانشگاه وول خوردم آخرشم هیچ چیز جالبی پیدا نکردم ، کتابی که می خواستمو گرفتم برگشتم خونه

یک صبح دل انگیز

کلا یه سری آدم نشستن دور هم درس بخونن می خوان برای اولین بار تو یه درس که تا حالا افتاده نداشته بیفتن . منم یه پروژه رو دستمه حال ندارم کاملش کنم این روتر احمقمم که لوس شده هر چند وقت باید ریستش کنم تا کار کنه.

عجب وضعیه

دو تا پایان ترم تو یه روز ، این کمک می خواد اون کمک می خواد یکی می خواد پروژشو بنویسم اون یکی هم مرامی می خواد کمکش کنم خودمم که کلی امتحان داشتم . اینا به کنار دلم می خواد توییت کنم این توییتر احمقم که فیلتره ! 

زندگی آحه من دارم !!

تغییر چهره

وبلاگ یکی از دوستامو می خوندم دیدم من اصلا هدفم ادبی نویسی نبود می خواستم حرف دلمو بزنم . تصمیم گرفتم از این به بعد هر چند مسخره به نظر بیاد هر چی می خواد این دل تنگم بگم .

خوب بودن به خدا آسان است

من نمی دانم

-        وهمین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان ،این دانا

                      این پیغمبر

در تکاپوهایش

                 -چیزی از معجزه آن سوتر –

ره نبردست به اعجاز محبت،

چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد ؟

که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمیداند در یک لبخند،

چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن - به خدا- سهل ترین کار است

و نمی دانم،

که چرا انسان،

          تا این حد،

                        با خوبی

                                    بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت می آزارد!

فریدون مشیری

آرامش

یه موقعی بر میگردم نوشته های خودمو می خونم می فهمم بعضی وقتا به چه اراجیفی فکر می کردم. آروم می شم بعد می خندم به خودم می گم اگه این نوشتن نبود چجوری خودمو خالی می کردم.

sarri galin

دامن کشان ساقی میخواران 

از کنار یاران  

مست و گیسو افشان

می گریزد. 

در جام می

از شرنگ دوری 

مرحم مهجوری

چون شرابی جوشان 

می بریزد.

دارم قلبی لرزان ز رهش

دیده شد نگران 

دامن کشان ساقی میخواران 

از کنار یاران  

مست و گیسو افشان

می گریزد.

دارم قلبی لرزان ز رهش 

دیده شد نگران 

دامن کشان ساقی میخواران 

از کنار یاران  

مست و گیسو افشان

می گریزد.