بازی
گاهی هست که غم هجوم میاره ، آدم به انتها می رسی ، نمی دونی اصلا با چه هدفی داری زندگی می کنی ، این فکرا مث عنکبوت تو مغزت بند بازی می کنن هر چیم میگی خفه شین فایده نداره ، آخرشم به ته ته راه میرسین بعد یه مرتبه نمیدونم از کجا یه اتفاقی میفته که همه چی بهتر میشه امیدوار میشی ، عنکبوتا کم تر ورجه وورجه میکنن تو کلت بعدش دوباره همون میشه که بود روز از نو روزی از نو
این چه بازی سر ما در اوردن من نمی فهمم ! خوب آدمم ظرفیتی داره
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ ساعت 13:16 توسط سينيور ناشناس - رهگذر
|